جبار باغچه بان؛ روایتی از زندگی معلمی که شنیدنی‌ها را دیدنی کرد و ناممکن را ممکن

در یکی از کوچه‌های تبریز، در سال‌هایی که هنوز واژه‌ی «مدرسه» برای بسیاری غریبه بود، مردی با دستان پینه‌بسته اما نگاهی پر از مهر، در حیاطی کوچک ایستاده بود. در برابرش چند کودک خاموش، با چشمانی پر از پرسش به او خیره شده بودند. هیچ‌کدام نمی‌توانستند سخن بگویند، اما آن مرد، چیزی در نگاهشان شنید؛ ندایی بی‌کلام، خواهشی پنهان برای فهمیده شدن. او جبار باغچه‌بان بود؛ معلمی که گوش نمی‌داد تا بشنود، بلکه می‌دید تا بفهمد. در جهانی که ناشنوایی را ناتوانی می‌پنداشت، او نشان داد که صدای انسان تنها در گوش‌ها نیست؛ در دل، در چشم و در ایمان هم می‌توان شنید.

این روایت، داستان زندگی مردی است که در روزگار خاموشی و بی‌سوادی، «شنیدنی‌ها را دیدنی کرد» و «ناممکن را ممکن» ساخت؛ مردی که با عشق، نخستین جرقه‌های آموزش نوین را در ایران برافروخت.

 ریشه‌ها: کودکی در سایه‌ی فقر، جوانی در روشنای رؤیا

جبار عسگرزاده در دوازدهم اردیبهشت ۱۲۶۴ خورشیدی در شهر ایروان به دنیا آمد؛ شهری در دامنه‌ی کوه آرارات، پر از باد و برف و امید. خانواده‌اش از طبقه‌ی کارگر و ساده‌زیست بودند. در خانه‌ای کوچک اما گرم، از همان کودکی فهمید که دانایی چراغی است که هیچ فقیری نباید از آن بی‌بهره بماند.

پدرش، مردی بی‌سواد اما باهوش، همیشه به او می‌گفت: «پسرم، اگر نمی‌توانی دنیا را بزرگ‌تر کنی، نگاهت را بزرگ کن.» همین جمله، سال‌ها بعد فلسفه‌ی آموزش او شد.

در ایروان، در مدارس روسی و ارمنی درس خواند و با شیوه‌های نوین آموزش آشنا شد. او دید که در آن مدارس، معلم به کودک لبخند می‌زند، با او بازی می‌کند، و آموزش را از دل زندگی می‌گیرد. این تصویر برایش رؤیایی شد: مدرسه‌ای که در آن «کودک» محور است، نه درس و نمره.

اما روزگار، جنگ را به قفقاز آورد. ناامنی و آشوب، بسیاری از خانواده‌ها را آواره کرد. جبار جوان، دل از زادگاه کند و با اندوخته‌ای از آرزو و ایمان، رهسپار ایران شد؛ سرزمینی که در آن زمان بیش از هر چیز به معلمانی رؤیاباور نیاز داشت.

 تبریز؛ بذر رؤیایی که در خاک سخت کاشته شد

سال ۱۲۹۸ خورشیدی، تبریز. شهری زخم‌خورده از جنگ و فقر، اما همیشه پیشرو در فرهنگ و اندیشه. جبار تازه‌وارد، معلمی را برگزید، نه از سر اجبار، که از سر عشق. اما در نخستین گام، با پرسشی روبه‌رو شد: «کودکان خردسال مگر درس می‌خواهند؟»

او در پاسخ گفت:

«آری، کودک، در نخستین سال‌های زندگی‌اش، بیش از هر زمان دیگر تشنه‌ی یادگیری است؛ فقط باید زبانش را فهمید.»

و چنین شد که «نخستین کودکستان ایران» در تبریز تأسیس شد؛ مدرسه‌ای که او «باغچه‌ی اطفال» نامید. همان‌جا بود که لقب «باغچه‌بان» را برای خود برگزید؛ چون باور داشت کارش مانند باغبانی است که نهال‌های نازک کودکی را با مهر می‌پرورد.

اما کار آسان نبود. مردم شهر، با تردید به او می‌نگریستند. برخی می‌گفتند: «کودکستان؟ مگر بازی را هم باید درس داد؟» حتی برخی پدران نمی‌گذاشتند فرزندانشان به آنجا بروند.

اما باغچه‌بان دست از کار نکشید. کلاسش را با شعر، رنگ، بازی و قصه پر کرد. از چوب و پارچه اسباب‌بازی می‌ساخت، با کودکان می‌خندید و آواز می‌خواند. او نخستین کسی بود که در ایران بازی را نه صرفا تفریح و سرگرمی، بلکه همچنین ابزار آموزش دانست.

در آن روزها که چوب و ترس روش‌های معمول تعلیم بودند، جبار لبخند را جایگزین تازیانه کرد. می‌گفت:

«اگر کودکی از یادگیری بترسد، هرگز دانا نمی‌شود. باید عشق را به او آموخت، نه ترس را.»

 زبانی برای سکوت؛ مدرسه‌ای برای بی‌صداها

یکی از روزهای همان سال‌ها، باغچه‌بان در کوچه دختربچه‌ای دید که لب‌هایش تکان می‌خورد اما هیچ صدایی از او شنیده نمی‌شد. از مردم پرسید، گفتند کودک کر و لال است. در دلش غوغایی برپا شد. شب تا صبح نخوابید. با خود اندیشید:

«آیا گناه او چیست که نتواند سخن بگوید؟ مگر دل ندارد؟ مگر فکر نمی‌کند؟»

از همان شب، رؤیایی تازه در ذهنش جوانه زد: آموزش به کودکان ناشنوا.

در آن روزگار، کسی باور نمی‌کرد چنین چیزی ممکن باشد. حتی پزشکان می‌گفتند «این کار فایده ندارد». اما جبار تصمیم گرفت خلاف جریان رود شنا کند.

در سال ۱۳۰۳ خورشیدی، نخستین مدرسه‌ی ناشنوایان ایران را در تبریز تأسیس کرد. او خود، با دستانش، حروف برجسته ساخت، از اشکال و نشانه‌ها زبان تازه‌ای آفرید و «الفبای دستی» ویژه‌ای طراحی کرد تا کودکان ناشنوا بتوانند بخوانند و بنویسند.

در آغاز، کسی او را جدی نمی‌گرفت. اما چند ماه بعد، وقتی شاگردانش نخستین جمله‌های خود را نوشتند، تبریز در شگفتی فرو رفت. پدران و مادران گریه می‌کردند، و باغچه‌بان آرام لبخند می‌زد.

او نشان داد که ناشنوایی، ناتوانی نیست؛ تنها نوع دیگری از ارتباط است. بعدها نوشت:

«من گوش را بستم تا چشم را باز کنم. صدای انسان را نه در هوا، بلکه در دلش شنیدم.»

مدرسه‌ی او الگویی شد برای سراسر کشور. پس از چند سال، مدارس ناشنوایان در تهران و دیگر شهرها نیز شکل گرفتند و روش او به عنوان بنیان آموزش ناشنوایان در ایران پذیرفته شد.

 نوآوری‌های یک معلم بی‌قرار

جبار باغچه‌بان ذهنی همیشه جوشان داشت. هیچ‌گاه به یک شیوه بسنده نمی‌کرد. او نخستین نمایش کودکانه را در ایران نوشت و اجرا کرد تا کودکان یاد بگیرند احساسشان را بیان کنند. در نمایش‌هایش از شعر، موسیقی و حرکت استفاده می‌کرد؛ چیزی که در آن زمان برای یک مدرسه، عجیب بود.

او همچنین نخستین کتاب‌های آموزشی برای کودکان را نوشت؛ از جمله بابا برفی، الفبای باغچه‌بان و گرگ و چوپان. در کتاب‌هایش، آموزش با داستان و تخیل درآمیخته بود. او می‌خواست یادگیری لذت‌بخش باشد، نه سنگین و خشک.

فلسفه آموزش او ساده اما برای زمانه‌ی او انقلابی بود:

«کودک را باید با مهر تربیت کرد، نه با ترس.»

در مدرسه‌اش خبری از تنبیه نبود. به جای آن، از تشویق، بازی و گفت‌وگو بهره می‌برد. اگر کودکی اشتباه می‌کرد، او نمی‌گفت «اشتباه کردی»، بلکه می‌پرسید: «چطور می‌توانیم بهترش کنیم؟»

افزون بر آموزش، دغدغه‌ی اجتماعی داشت. در مقالاتش درباره‌ی اصلاح نظام تعلیم و تربیت ایران نوشت و معلم را «عامل نخست بیداری جامعه» خواند. باور داشت که آموزش، موتور تغییر اجتماعی است و معلم باید نقشش را به عنوان سازنده‌ی فرهنگ درک کند.

جبار باغچه بان تصویر 2

 از تبریز تا تهران؛ چراغی که خاموش نشد

در دهه‌ی ۱۳۲۰، باغچه‌بان به تهران آمد. با وجود سن بالا، همچنان با شور کار می‌کرد. مدرسه‌ی ناشنوایان تهران را تأسیس کرد و آموزش معلمان جدید را برعهده گرفت. شاگردانش می‌گویند در کلاس، با همان انرژی سال‌های جوانی درس می‌داد.

او معتقد بود معلم باید از «دانستن» فراتر برود و «دیدن» را بیاموزد؛ دیدن نیازهای کودک، دیدن استعدادها، دیدن رنج‌ها.

در سال‌های پایانی عمر، خاطراتش را نوشت. در کتاب «زندگی من»، با صراحت از سختی‌ها گفت: از تمسخرها، فقر، بی‌توجهی و تنهایی. اما در هر فصل، امیدی زنده موج می‌زند. در جایی می‌نویسد:

«هر بار که به من خندیدند، من هم خندیدم. چون می‌دانستم کسی که می‌خندد، هنوز ایمان دارد.»

او در چهارم آذر ۱۳۴۵ در تهران درگذشت. پیکرش آرام گرفت، اما نامش ماند؛ در کتاب‌ها، در لبخند کودکان و در نگاه هر معلمی که با مهر درس می‌دهد.

میراث ماندگار: معلمی به مثابه عشق

باغچه‌بان تنها بنیان‌گذار مدرسه‌ی ناشنوایان یا کودکستان نبود؛ او بنیان‌گذار نوعی نگاه تازه به انسان بود. نگاهش بر پایه‌ی احترام، ایمان و محبت استوار بود.

او نخستین کس در ایران بود که گفت:

«کودک، انسانِ کاملِ امروز است، نه نیمی از انسانِ فردا.»

با همین جمله، ساختار سنتی آموزش را به چالش کشید. در حالی که نظام آموزشی آن زمان بر ترس و اطاعت استوار بود، او آموزش را بر پایه‌ی آزادی، تجربه و تخیل بنا کرد.

میراث او تنها در مدارس ناشنوایان باقی نماند. بسیاری از شاگردانش، بعدها معلمانی شدند که اندیشه‌اش را در گوشه‌وکنار ایران گستراندند. آنان نیز در کلاس‌های ساده‌ی روستایی، با وسایل اندک، از همان روش‌ها بهره بردند: آموزش با عشق، بازی با هدف و احترام به کودک.

در جهان امروز، بسیاری از اصولی که باغچه‌بان به‌صورت تجربی به آن‌ها رسیده بود، مانند «آموزش فراگیر»، «یادگیری از راه بازی» و «تربیت عاطفی کودک»، در نظام‌های آموزشی مدرن به عنوان اصول بنیادین شناخته می‌شود.

او از دل شرایط سخت و محدودیت‌ها، مکتبی انسانی و جهانی پدید آورد؛ مکتبی که هنوز می‌تواند الهام‌بخش معلمان مناطق محروم باشد.

 درس‌هایی برای معلمان امروز

برای معلمان امروز ایران، به‌ویژه آنان که در مناطق دورافتاده و محروم کار می‌کنند، زندگی جبار باغچه‌بان چراغی است در تاریکی. از او می‌توان چند درس بزرگ آموخت:

با امکانات کم، کارهای بزرگ می‌توان کرد

او با چند تخته‌چوب و تکه‌های کاغذ، نخستین کودکستان و مدرسه‌ی ناشنوایان را ساخت. اگر عشق و باور باشد، کمبود ابزار مانع نیست.

هیچ کودکی ناتوان نیست

باغچه‌بان نخستین کسی بود که ثابت کرد همه‌ی کودکان می‌توانند یاد بگیرند؛ فقط راهشان متفاوت است. این نگاه، امروز به نام «آموزش فراگیر» شناخته می‌شود.

آموزش یعنی خلاقیت در برابر محدودیت

در زمانه‌ای که هیچ کتاب و اسباب‌آموزشی استانداردی نبود، او خودش ساخت، نوشت و ابداع کرد.

معلمی یعنی عشق

باغچه‌بان از سر عشق کار می‌کرد، نه از سر وظیفه. او می‌گفت:

«اگر معلم مهر نداشته باشد، دانایی‌اش هم بی‌ثمر است.»

هر تغییر از یک کلاس کوچک آغاز می‌شود

او نشان داد که تحول و اصلاحات آموزشی، از دل سیاست‌ها نمی‌آید، بلکه از ایمان یک معلم در گوشه‌ای از جهان آغاز می‌شود.

 پایان‌بندی: شنیدن با چشم دل

امروز، دهه‌ها پس از درگذشتش، هنوز می‌توان باغچه‌بان را در چهره‌ی معلمی دید که در کلاس کوچک روستایی، روی تخته‌ای کهنه با گچ سفید می‌نویسد: «دوستی یعنی گوش دادن با دل».

او معلمی بود که نشان داد آموزش، فراتر از کلمه و صداست.

معلمی که به جای شنیدن با گوش، با چشم دید و با دل فهمید.

معلمی که با مهر، خاموشی را به سخن آورد و از میان ناممکن‌ها، مسیر ممکن ساخت.

در جهانی که هنوز میلیون‌ها کودک از آموزش محروم‌اند، یاد او به ما می‌گوید:

«حتی در سخت‌ترین شرایط، می‌توان باغی کاشت. کافی است ایمان داشته باشی که هر دانه‌ای، روزی گل می‌شود.»

جبار باغچه‌بان، مردی از ایروان تا تبریز، از تبریز تا تهران، از خاک تا جاودانگی؛ معلمی که نشان داد آموزش یعنی باور به انسان.

نام او بر صفحه‌های تاریخ آموزش ایران جاودانه است؛ نماد معلمی که شنیدنی‌ها را دیدنی کرد و ناممکن را ممکن ساخت.

منابع

جبار باغچه بان (از پیشگامان فرهنگ و ادب ایران)، ثمین باغچه بان، دانشنامه جهان اسلام، تهران: 1375.

کتاب زندگی نامه جبار باغچه بان، آغازگر شیوه نوین آموزش در ایران به قلم خودش. حسین فدایی حسین. نشر دستان، 1397

https://www.baghcheban.net/

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *